(محضِ پيشکش به دوستانِ عزيز: معاشرانِ سالها –که مستدام باد!-: آقايان م. ب. ، و م. ر. ع. ، م. ج. ا. ، م. ر. ز. ، و ديگر ميهمانانِ افتخاری!) (1)
پنجشنبهشبان، دوهفته يکیبنده در خدمتام؛ بدونِ شکی
آنهم، البتّه، شرطِ مختصری
-دارد؛ ار رفق باشد اندککی!
که سرِ انجمن، بُوَد سرِ شب
نه که چون بگذرد ز شب، سهيکی!
لات و پوتِ کهن نهايم؛ چرا
نيمهشب گِرد میشويم؟ زکی!
گشته وقتِ کمينه، اکنون، ضيق
بی که باشد دروغ يا کلکی
اين دوساله، که روزگار، مرا
داده بُد کَبْشْوار، آغُلَکی
چون سِيَهچالِ مُظلَمِ جائر
يا، ز دوزخ، به اسفلين، دَرَکی
کارهايم، همه، رها شده بود
کيسه و کارتُن، زده کپکی!
چون نوشتن بهياد میآمد
خود نَبُد، جز به زخمِ من، نمکی
ليک، بیکار، يکزمان نَبُدَم
«نِکْسْت» گر مینبود، بود «بَک»ی!
آری، اين است و، گاه بايد زد
مايهیِ ذهنِ خويش را الکی!
شکر، کز لطفِ حضرتِ دادار
شد مُيَسّر، فروشِ ماتَرَکی
جايکی خُرد و دلبهخواه، شدهست
خانه، امسالِمان، به رهن و، چکی
گرچه وجهِ اجاره نيست پديد
نگزد مر مرا، ز بيخ، ککی!
کرده اطوارِ من، بهکلّ، تغيير
بهتوکّل، سَبَقبَر از مَلَکی
سویِ آينده، بیلگام رَوَد
فوجِ امّيدِ من؛ چُنان يزکی
گرچه چاپِ کتاب در چشمام
کمتر آيد بهجلوه، از بَزَکی
کردهام عزمِ اين خودآرايي
بُو که خود را، همیزنم محکی
خواهم اکنون، تمام، خواند و نوشت
بهره، شايد رسد، ز صد، دهکی!
ويس و رامين و، ترجمهیْ مُصْحَف
بُرد خواهم به پيش، کمکَمَکی
هست اميدم، ز هريکان، به دُلار
عُشرِ مليون؛ به لفظِ هند: لَکی!!
زينسبب، تنگنایِ وقت، مرا
عدلِ ساعات گشته؛ يک به يکی
زآنميانه، بدزدم اين فرصت
که نيفتد ميانِ ما، تَرَکی!
دوستانايم و، در کتابِ وجود
دوستی، هست بابِ مشترکی
عذر خواهم، ز محضرِ ياران
گر ازينپس، فقط کَشَم سَرَکی!!
گرچه بُد تنگ قافيه، قلمام
ندويده به صفحه بر، بَدَکی!
عيبِ «ايطاء» نيز، گرچه بُوَد
نرسيده به حدِّ «لَقط» و «حَک»ی!
آخرِ داو، عذرخواهی را
زده ديهيم، باز، برگِ تکی!!!
زده ديهيم، باز، برگِ تکی!!!
19-880518
?[1]برایِ عذرخواهی از دوستانِ محفلِ اُنس، که نگويند چرا اين بهيکباره تغييرِ رفتار داده، سرودهبودم؛ وقرار بود به آن عمل هم بشود! امّا، لذّتهایِ کهنهْماندِ ساليان پيروز شده! ضمناً، اين نظمک را هنوز به مخاطبان ندادهام، و اينجا، برایِ نخستينبار نشر میيابد. بيشتر، اين است که خودمان از نظمِ مزبورِمان خوشِمان آمده!!



0 comments:
Post a Comment