Wednesday, September 23, 2009

دريغ، کودکِ ديرينه‌سالِ خاکستر

کودک مانديم و
پير شديم
نوجوانی‌مان، سرآغازِ پيری بود و
پيری‌مان
هم‌ْرُستاقِ مرگ.

بر مویِ سپيدِ يکدگر می‌نگريم
به ناباوری
نه ازآن گونه که در آينه
به خويش
منگ.

ما،
خاکسترِ خويش‌ايم و
بادِ تمنّا.
با ريزه اخگری
که به آخرين شيطنتِ اهورايیِ لبخند
فرو می‌پژمُرَد.

و سکونِ يأس
بر قلبِ کودکِ ديرينه‌سالِ سپيدموی
خنج می‌کشد.

هيهات!
هيچ
باد!
880416

0 comments:

Post a Comment