اين احتمال هست که مفسّران، برایِ اين گوشه از داستانِ "شيخِ صنعان[1] و دخترِ ترسا" (يعنی بخشِ پايانیِ آن)، قائل به تفسير و تأويلهايی شده باشند که من نديده و نخواندهام، و ازآن بیخبرم. امّا، به نظرِ من، قابلِ توجيه نيست. برداشتِ من اين است که عطّار، با افزودهای ناروا به پايانهیِ داستان، آن را مخدوش ساخته است.پيش از اين، از ديدگاهِ کفر، نه به اين فقره، بلکه به داستانِ اصلیِ «سفرِ مرغان» نگريسته، و نظرِ خود را طیِّ مقالهواری بيان داشتهام.[2] و امروز که از سويهیِ کاملاً مقابل و متضاد، به اين داستانِ ميانين –که خود روايتِ نوعی سفرِ درونی، از همانگونه، تواند بود- مینگرم، در اين داستان نيز، بخشِ پايانی را، خدشهای به کليّتِ داستان میبينم. بنابر اين، به گُمانِ من، میتوان گفت: چه از ديدگاهِ کفر، و چه از ديدگاهِ مسلمانی، پايانِ حقيقیِ داستان آنجاست که شيخ تماميّتِ هستیِ خويش را، در عشقِ دختر مستهلک ساخته، و سرانجام به وصال میرسد (و پيش از آن، با مريدانِ خود، برایِ هميشه، بدرود کرده است).
به نظر میرسد که عطّار (يا دستکاریکنندهیِ ديگری، پيش از او) نتوانسته اين «پايان»ِ بسيار تابناک و درخشان را فهم و هضم نمايد. پس، دچارِ سطحینگری شده، و با افزودنِ پايانهای –چنان که میبينيم-، به گُمانِ خود، داستان را اصلاح نموده است!
ظاهراً، چنانکه از مقدّمهیِ سيدصادق گوهرين (مصحّحِ منطقالطّير) برمیآيد، تلاشِ پژوهندگان برایِ يافتنِ مأخذ و سرچشمهیِ اين داستان، به جايی نرسيده؛ و نمیتوان دانست که عطّار آن را از چه منبعی اخذ نموده است. از اينرو، اين گُمان نيز میتواند درخورِ اعتنا شمرده شود، که: چهبسا عطّار اين داستان را از جايی نگرفته، بلکه خود برساخته باشد.
از نظرِ نگارنده، اين گُمان بههيچوجه پذيرفتنی نيست؛ امّا برایِ اين برداشت، دليلِ قاطعی در دست ندارم، جز: 1. استناد به همان اندک مواردِ مأخذگونه، که توسّطِ پژوهندگان ارائه شده؛ و دستِکم میتواند حاکی از وجودِ چنين داستانی، پيش از عطّار بوده باشد. 2. ريختِ داستان نشان میدهد که خلقالسّاعه، و دستکارِ يک تن، آنهم آدمی با نوعِ ذهنيّت و نگرش و استعدادِ عطّار، نمیتواند بود.
و امّا، بايد دانست که در چنين مواردی، صِرفِ پژوهش در منابعِ مکتوبِ بهجامانده، نمیتواند حجّت و بسندگی بهشمارآيد؛ چرا که از سويی، بسياری از آثارِ مکتوبِ ما، در گذرِ زمان و عوارضِ روزگاران، از ميان رفته، و از سویِ ديگر، بسا معارف –از هر نوع- که اصلاً به عرصهیِ «مکتوب» راه نيافته، و همچنان در سينههایِ مردمانِ اهل، محفوظ میبوده است. بهويژه، اگر آن معارف، متعلّق به حوزه و زمينهای بوده باشد که از يکسو با مخالفتهایِ گونهگون روبهرو بوده، و از سویِ ديگر، به گونهای ذاتی، به «پوشيدهمانی» گرايش داشته است!
بنابر اين، ظنِّ غالبِ نگارنده بر آن است که داستانِ مزبور، پيش از شيخِ عطّار وجود داشته است؛ و چهبسا در اصل، از سرگذشتی کاملاً واقعی برآمده (چنانکه پژوهشها نشانههايی از آن را پيشِ رو مینهد)، و سپس، با پرداخت و پيرايشی متناسب، به شکلِ «داستانی رازگونه» درآمده بوده باشد.
آنچه نگارنده را بر اين گُمان يا برداشت –که «عطّار (يا دستکاریکنندهیِ پيشينِ او) در داستان دستبرده است»- به درنگ وامیدارد، نکتهای است که با تأمّل در متنِ موجودِ روايت، مجالِ طرح میيابد.
گبرانگیِ (يا همان کافرانگیِ) ظاهری-باطنیِ داستان، موضوعی است بینياز از ترديد و توضيح. آنهم گبرانگیِ آشکارا در اوج! بنا بر اين، توجيهپذير مینمايد که عطّار (يا پيشينِ وی) با دستبردنِ در آن، خواسته باشد زهرِ کفرِ آن را بگيرد؛ و يا از آن بکاهد.
چنانچه از ديدگاهِ کفر بدان بنگريم، پايانهیِ داستان، داستان را بهکلّی ضايع ساخته است. بلندترين نمادِ کفر، که دخترکِ ترسا باشد، در اين پايانهیِ ساختگی، به خاکِ زبونی و پشيمانی و هلاک میافتد. شيخ نيز، که قهرمانِ داستان است، از اين سفر و تلاشِ دور و دراز، کمترين سودی نبرده. ثمرهیِ آنهمه رنج، و ايثارِ تمامیِ داشتهها، جز بازگشتی به موضعِ نخست، چيست؟! صرفِنظر از اينکه دراينميان، مريدانِ وی نيز رنجِ بيهوده کشيدهاند؛ و از همه مهمتر، دخترکی بیگناه، زندگیِ خود را از دست داده است. و اينهمه بر سرِ هيچ! اگر قرار بود شيخ دوباره به ايمانِ پيشينِ خود بازگردد، پس، اينهمه رنج چه بود؟
و چنانچه از ديدگاهِ اسلام بنگريم، باز هم نتيجهای بهدستنيامده. در برابرِ آنهمه کبائر که شيخی دينآگاه –و نه نوجوانی خام و ناآگاه- مرتکب شده، و برخی از آن توبهبردار نيست (ترکِ علانيّه و عامدانهیِ فرايض، انکارِ دين و خدا، سوزاندنِ قرآن، و تغييرِ دين)، چه سود و بهرهای متوجّهِ ايمان و اسلامِ شيخ و يا مريدانِ وی بوده؟! –تنها نکتهیِ مفيد همان است که مريدِ محبوبِ شيخ، به ديگر مريدان میآموزد که: «نبايد شيخِ خود را در لحظهیِ نياز تنها میگذاشتيد». امّا، اين نيز آموزهای کاملاً ضدِّ اسلامی است. پس میتوان بهرهیِ شيخ و مريدان را، کاملاً برابرِ "هيچ" شمرد!!
شک نيست که عدّهای خواهند گفت: اين داستان، يک داستانِ "عرفانی" است؛ و بايد با ملاک و معيارهایِ عرفانی بر آن تأمّل نمود. در معرفتِ عرفانی، "کفر" و "دين" اموری ظاهری است؛ و از اينقبيل. امّا، از نظرِ نگارنده، اتّفاقاً و بالاخص از ديدگاهِ عرفانی، پايانهیِ داستان، آشکارا برساخته، و موجبِ خدشهیِ عميق و جدّی محسوب میشود. به فشردهترين بيانِ ممکن: با حذفِ پايانهیِ ساختگیِ عطّار (و يا منبع و مأخذِ وی)، اين داستان، چه از ديدگاهِ عرفانِ اسلامی (با تأويل، و رمزگشايی) و چه از ديدگاهِ کفر (بی هيچ نيازی به تأويل)، به شاهکاری بینظير بدل میگردد؛ امّا، با پايانهیِ موجود، از اين هردو اوج ، به مرتبهیِ داستانی درخورِ فهم و پسندِ قشریترين نوعِ درک و دريافتِ متشرّعانه، فرو میافتد.
نقدِ ديدگاهِ اهلِ عرفان را، میگذارم برایِ وقتی که دستِکم يکیدو نقد و تحليل، چه از قدما و چه از امروزيان، خوانده باشم...
880410
œقرار کردهام که با هر نوشتهای، يک عکس هم بياورم؛ و تا جايی که بشود، مربوط و متناسب. امّا اگر نبود، نامربوط، يا کمربط هم ايرادی ندارد!
عکسِ همراهِ اين نوشته (پيرامونِ داستانِ "شيخِ صنعان و دخترِ ترسا") را، بهگُمانام از وبلاگِ "کاريز" گرفتهام. ظاهراً تصويرِ خواجهیِ بزرگ است با دلبرِ «مرا چشمیست خونافشان، ز دستِ آن کمانابرو!»؛ امّا خب، شيخِ صنعان از چهرههایِ محبوبِ خواجهست، و عيبی نمیکند اگر عکسِ مبارکشان با هم الشبدل شود! محبوب هم که، مالِ هر دو يکیست!!
?
[1] سيدصادق گوهرين، اين نام را –برابرِ ضبطِ نسخه يا نسخههايی- به صورتِ «سمعان» آورده؛ امّا من همان صورتِ مشهور را ترجيح میدهم.
[2] نشانیِ آن را میتوانم از رویِ فهرستی که از نوشتههایِ «فردایِ روشن» دارم اينجا بياورم؛ امّا آن وبلاگ به عدم پيوسته، و بنابر اين بیفايدهست! بايد در فرصتی، نوشتههایِ مجازِ آن وبلاگ را –که منافاتی با وضعِ امروزينام نداشته باشد- در صفحهای به دسترس بگذارم. امّا، کی چنان فرصتی دست دهد، با خداست!



فروزان جهرمی
ReplyDeleteبا درود
تجزیه و تحلیل ارزنده ای بود من که لذت بردم به نظر من همه ی آن چیزی که در اندیشه شیخ صنعان و در این داستان می توان درک کرد در عکسی که شما گذاشته اید نهفته است آن ساقی که می آگاهی و دانایی در کام رند شیراز می ریزد در داستان شیخ صنعان دختر ترساست و اگر خوب بنگریم در این عکس شیخ صنعان را هم می توانیم پیدا کنیم البته زاهدفروشان هم که جای خود دارد .
مهرگان را به شما شادباش می گویم شاد و پیروز باشید
فروزانِ گرامی!
ReplyDeleteوبِ شما را نتوانستم بيابم.
بلاگر میگويد که چنين آدرسی موجود نيست.
با اينحال، از شما متشکّرم.
چنانچه لطف کنيد و نشانیِ خود را مجدّداً ثبت فرماييد، سپاسگزارم.
دوست عزیز من هم دلیلش رو نمی دونم با این همه نشان
ReplyDeleteوبلاگهام رو برایتان می گذارم یکی از اونها کاریز هست که پیوندش دادید و دیگری آتش فروزان:
http://atashforuzan.persianblog.ir/
http://cariz.persianblog.ir/
atashafrouz@gmail.com
دوستِ عزيز، فروزانِ نازنين
ReplyDeleteاز حضورتان پوزش میطلبم. با اينکه مرتّب از کاريز ديدار میکنم، ضعفِ حافظهیِ پيرانگی، باعث شده که از دوست، نام بپرسم!
شايد هم ازين است که گاه چنان بهشتاب وصل و فصل میشوم که جايی برایِ دقّت نمیماند.
مهرگان بر شما نيز خجسته باد.
تندرستی و خويشکامیتان را آرزومندم.