از چهاردهم تا بيستوهشتم (مهرماه)، بیکامپيوتر بودم. اوّل خواستم ويندوز را نوکنم، و رفت و بالا نيامد؛ و بعد که بردم جايی و نصب کرد، مانيتور از کار افتاد. دوسالی بود ايراد داشت، امّا کون به زمين ننهاده بود. و اينجا، گويا موقع را مناسب يافته بود!و اين فقط يک بخشِ ناچيز از انبوهِ بدبختیهاست. قرض و فقر و دربهدری، به جايی رسانده مرا که اگر بگويم روزی هزاربار، چون ايّوب، روزِ خود را نفرين میکنم، اغراق نکردهام. باز دو روزِ ديگر، موعدِ پرداختِ اجارهخانهست، و يک پشيز هم به کف نيست.
چند يادداشت و يکیدو شعرگونه هست که بايد تايپ و پست کنم، امّا دست و دلام به کار نمیرود. اينروزها بايد بروم ببينم ناشری برایِ چاپِ اين دوسه کتابِ آمادهام –که چندسالیست خاک میخورد- پيدا میکنم؛ يا بايد حتماً رفت تهران.
گفتم بگويم که فکر نکنيد زدهام به درِ دلتنگی!! (1)
28/07/1388
?[1] اين «دلتنگی» در عرفِ زبانیِ من، متأثّر -يا بلکه مأخوذ- از شمسِ تبريز، معنایِ ويژهای دارد!



0 comments:
Post a Comment