«در سوکِ دوست»
برایِ اندکْتسلّایِ دلِ غرقِ اندوهِ همسر و فرزندان، خواهرها و برادرها، خويشاوندان، و نيز دوستان و دوستدارانِ نازنينْدوستِ ديرينهام، رفيقام، يار و همراه، و برادرم: بزرگوار محمّدرضا زُجاجی
برایِ اندکْتسلّایِ دلِ غرقِ اندوهِ همسر و فرزندان، خواهرها و برادرها، خويشاوندان، و نيز دوستان و دوستدارانِ نازنينْدوستِ ديرينهام، رفيقام، يار و همراه، و برادرم: بزرگوار محمّدرضا زُجاجی
ز تنگنایِ زمين، سویِ آسمان رفتی
به بویِ نور، ازين تيرهْخاکدان رفتی
بهسانِ مرغِ رهاگشته از قفس، چالاک
گشوده بال، نفسْتازه، پَرکَشان رفتی
سحر کرشمهیِ صبحات بشارتی خوش داد
به مژده، جان هبه کردی؛ دوانْدوان رفتی
گرفته بود دل از منزلِ وجود، تو را
دلی به بادِ فنا داده، شادمان رفتی
به گنجْخانهیِ جانات، هزار گوهرِ رنج
بهجا نهاده و، زی گنجِ شايگان رفتی
خجسته باد رهايیت، شاهِ عرصهيِ رنج
به فتحِ کشورِ آرامِ جاودان رفتی
فغان به سوکِ تو، اصلاٰ روا نمیدانم
که بیگُمان به دلِ شاد ازين جهان رفتی
اگرچه زادِ تو پنجاه و چند بيش نبود
هزارساله بُدَت رنج، بس گران رفتی
همی طپيد دلات، يک دَمات قرار نبود
ز روزگار و وطن، زار و خستهْجان رفتی
درودِ مامِ وطن بر تو وُ تلاشِ تو باد
که عمری از غمِ رنجوریاش نوان رفتی
ز رفتنات، غمِ ما را کرانه پيدا نيست
که اندُهانِ تو چون گشت بيکران، رفتی
رسيده کارد مرا هم بر استخوان، ای دوست
بگو، چو کارد رسيدت به استخوان، رفتی
کجايی ای دلِ بیتاب و اندُهِ لبريز
کشيده ناگه ازين بحر، بادبان، رفتی
«نگاه»، بی تو، تماشایِ اين جهان چه کند؟
مگر نشانِ تو جويد، که بینشان رفتی
ربوده سيلِ سرشکام ز خويش، باور کن
که باورم نشود، بس که ناگهان رفتی
به صدرِ محفلِ اُنسی که خانهیِ دلِ ماست
مباد جایِ تو خالی، گر از مکان رفتی
مکان سزات نبود و، زمانه دونِ تو بود
زمانه کرده رها، سویِ لامکان رفتی
به حيثِ کالبَد، اينک، فراقِ ما ابدیست
ولی تو در دلِ مايی؛ کجا ازآن رفتی؟
نميرد آنکه اثر مینهد ز خود باقی
نهاده با قلمات بر جهان نشان؛ رفتی
به شعرِ خويش، دلاويز لعبتانِ سخن
بيافريده و، باری، خدايگان رفتی
وزآن فزون، که سه گوهر بمانده از تو، عزيز
بلی، نهاده گرانْمايه يادمان، رفتی
دوسويه نامِ تو مانَد به دفترِ ايّام
ازين دوگانه که بنهاده همچو کان، رفتی
زُجاجی، ای زده با مرگِ خود، به قلبام تير
نرفتهای ز ميان، گرچه از ميان رفتی
هوایِ يادِ تو، لبريزِ عِطرِ نوروز است
بهار در تو شکوفيد و، با خزان رفتی
به کارزارِ سترگی که پهلوان میخواست
تو راست فتح؛ که با مرگ همْعنان رفتی!
تو راست فتح؛ که با مرگ همْعنان رفتی!
مهدی سهرابی
چهارمِ آبانماهِ 1388
چهارمِ آبانماهِ 1388



سلام بر سهرابی دانا. آیا این روانشاد زجاجی همان نویسنده کتاب طبس قربانی پیشگام انقلاب بودند؟تنها یادگار از روزهای تلخ شهریور 57...تلخ کامی برای ما همشهریان در پی دارد رفتن چنین دانایانی. جناب سهرابی اگر ممکن است یک ای میل راجع به مرحوم زجاجی برایم ارسال فرمائید تا در وبلاگ نشر دهم.
ReplyDeleteبا سلام خدمتِ جنابِ حقّيِ عزيز،
ReplyDeleteبله، آن اوّلين کتابِ ايشان بود. راجع به معرّفيِ -فعلاً مختصر- بهزودي نوشتهيِ کوتاهي خدمتتان خواهم فرستاد.
تندرست و برقرار باشيد.
بخوندم پن دو بیتو از تو جونم
ReplyDeleteمه هم مرث تو ایها ر رونوم
اگر وازم از ایها ورگویی تو
جوابت هی دهم وا ره زفونم