Monday, November 23, 2009

درباره‌یِ مرگ (1)

(به يادمانِ بلند و هميشه‌زنده‌یِ دوستِ عزيزِ سفرکرده: محمّدرضا زُجاجی)
اگرنه در شگفت‌انگيزی، که در گرهْ‌وارگی، پديده‌ای به پایِ مرگ نمی‌رسد. شايد بتوان خودِ "زندگی-هستی" را نيز به همان‌اندازه، شگفت و شگفتی‌برانگيز برشمرد. آنچه ما را وامی‌دارد که از "مرگ" بيش از "زندگی" به‌شگفت‌آييم، بی‌گُمان در اين نهفته است که نمی‌خواهيم آن را –مرگ را- باور کنيم. و همين "تن‌زدن از باور" است که آدمي را، در درازنایِ هستیِ گونه‌یِ خويش، به تلاشی انبوه و گسترده واداشته؛ به اين اميد که –شايد بتواند- اين گرهْ‌وارگیِ کورنمون را بگشايد.
در اين‌ميان، آنچه برایِ من، همچنان به گونه‌یِ پرسشی بی‌پاسخ برجای‌مانده، اين است که چرا و چگونه، انسان، دريافتِ روشن و استواری را، که ازجمله در منظومه-حماسه‌یِ «گيلگمش» چهره می‌نمايد، واگذاشته، و بارِ ديگر، به درونِ باورتراشی‌هایِ خردْناپذيرِ پيشينِ خود بازگشت نموده است.[1]
داستانِ گيلگمش، از آثارِ هزاره‌یِ سوّمِ پيش از ميلاد است. داستانی بی‌مانند و حيرت‌آور، که بر پايه‌يِ اساطير، تاريخِ اساطيري، و هستی‌شناسیِ ژرفِ بين‌النّهرينیِ کهن (سومری) بنيان يافته است. بر اين متنِ شگرف، از ديدگاه‌هایِ گوناگون، می‌توان و می‌بايست به‌ژرفی نگريسته، و برآن درنگ نمود. اگر در خواننده‌هایِ اين يادداشت، کسی هست که آن را نخوانده، توصيه می‌کنم بشتابد؛ مگر اين‌که بخواهد نيمی از عمرش بر فنا باشد![2]
فرازِ موردِ نظرِ اين يادداشت، جايی از داستان است که گيلگمش، پس از مرگِ دوست و برادرش "انکيدو"، به جست‌وجویِ زندگیِ جاويد برمی‌آيد (فصلِ چهارم، ص99 و...)؛ آن‌جا که "سيدوری؛ زنِ باده؛ آن شراب‌ساز"، چون از انگيزه‌یِ گيلگمش آگهي می‌يابد، به او چنين اندرز مي‌دهد:
«گيلگمش! اين‌سان شتابناک به کجا می‌روی؟ تو هيچ‌گاه آن زندگی را که در جست‌وجويش هستی نخواهی يافت. وقتی خدايان انسان را آفريدند، مرگ را قسمتِ او قرار دادند؛ امّا زندگی را برایِ خود نگاه‌داشتند. ليکن تو، گيلگمش، اندرونِ خود را از طعامِ نيکو آکنده ساز، شب و روز، روز و شب، در پاي‌کوبی باش. شادمانی و جشن و طرب را پيشه کن. پوشاکِ نو به‌تن‌کن. در آب تن را بشوی. به کودکِ خردسالی که دست‌هايت را گرفته است مهر بورز، و همسرت را در آغوشِ خويش شادمان ساز. چون اين‌نيز قسمتِ انسان است.» (ص4-103)[3]
اگرچه با دنباله‌یِ داستان کاری نداريم، فشرده‌ای ازآن را می‌آورم:
گيلگمش نمی‌پذيرد، و برایِ ديدارِ "اوتناپيشتيم" [که «خدايان در ميانِ مردمان[4] تنها به او زندگیِ جاويد داده بودند»[5]] به‌راه‌می‌افتد. به‌همراهِ کرجی‌بانِ وی، از درياها می‌گذرد، و سرانجام با او ديدار می‌کند. اوتناپيشتيم نيز، از ناگزيریِ مرگ می‌گويد: «وقتی اننوناکی، داوران، و مامتون Mametun مادرِ سرنوشت‌ها، گردآمدند، با يکديگر تقديرِ انسان‌ها را معيّن کردند. مرگ و زندگی را برقرار داشتند؛ ليکن، روزِ مرگ را آشکار نساختند.». سپس، برایِ وی داستانی بازگو می‌کند، تا رازی را، درباره‌یِ خدايان، بر وی آشکار سازد: داستانِ طوفان را. و اين، همان داستانِ "نوح" است، که در تورات می‌بينيم -با تفاوت‌هايی. و خدايان، پس از فرونشستِ طوفان، به اوتناپيشتيم و همسرش، زندگیِ جاويد می‌بخشند.
اوتناپيشتيم، به‌پيشنهادِ همسرش، به گيلگمش هديه‌ای می‌دهد: نشانیِ گياهی خاردار در ژرفنایِ دريا را، که قادر به «جوان‌ساختنِ پيران» است. گيلگمش به ژرفا فرومی‌رود و گياه را به‌دست‌می‌آوَرَد. امّا، در بازگشت به شهرِ خويش "اروک"، جايی می‌ايستند، و ماری، به بویِ گياه، از اعماقِ دريا بالامی‌آيد و آن را می‌ربايد.[6] و، گيلگمش –تهی‌دست- به اروک بازمی‌گردد.
پايانِ داستان، صحنه‌یِ سوکواریِ خويشانِ گيلگمش، و مردمانِ اروک، بر مرگِ اوست.
q
آموزه‌ای را که در اين داستانِ کهن از زبانِ "سيدوری" (زنِ باده؛ آن شرابْ‌ساز) بيان می‌شود، در آثارِ ادوارِ بعد نيز می‌توان يافت.[7] ازجمله، به‌گونه‌ای بسيار برجسته، و بی‌اندازه صريح، در ترانه‌هایِ خيّام!
بديهی‌ست که برایِ خواننده‌یِ فارسی‌زبان، آوردنِ ترانه‌ها، و نوشتن درباره‌یِ اين مضمون در ترانه‌هایِ خيّام، کاری‌ست کاملاً غيرِضروری؛ که فقط بر حجمِ نوشته خواهد افزود. امّا، شايد بد نباشد اشاره کنم که آموزه‌یِ ارجمندِ "شادباشی"، منحصر به خيّام نيست، و در نظم و نثرِ فارسی، مضمونِ آشنايی‌ست. ازجمله، در اشعارِ بازمانده‌یِ رودکی، ابيات و قطعاتِ بسيار زيبايی در اين مضمون ديده می‌شود. مثلاً:
شاد زی، با سياه‌چشمان، شاد
که جهان نيست جز فسانه و باد!

و در شاعرانِ پس از خيّام، عبيد و حافظ، از آموزگارانِ جدّی و کوشایِ اين آموزه به‌شمارمی‌روند.
V
به‌نظرِ نگارنده، موضوعی‌ست کاملاً معمّاگونه.
با وجودِ رسيدن به درکِ بسيار عميق، و کاملاً شفّافی که در داستانِ گيلگمش بازتاب يافته، و با توجّه به اين موضوع که داستانِ مزبور، در زمره‌یِ "ادبيّاتِ آيينی" بوده، و اين‌گونه از ادبيّات، در جوامعِ کهن، نشرِ گسترده و دم‌به‌دم داشته است، چگونه، و چرا انسان به راهی اين‌چنين وارونه رفته است؟!
پاسخی که من برایِ اين پرسش يافته‌ام، اين است که: با نفوذِ عنصر و نژادِ سامی به بين‌النّهرين، و چيرگیِ بر آن، احتمالاً چيزی از گونه‌یِ حقارتِ درک، و کوتاهیِ روح، در بخش‌هايی از منسوبانِ به اين نژاد، از پذيرفتنِ اين حقيقتِ عريان و بسيار سازنده، امّا به همان‌اندازه تلخ و ناباور، سر باز زده است. پديده‌ای که در متأخّرترين رويش‌هایِ نژادِ سامی، به آشکاره‌ترين گونه‌یِ ممکن، جلوه‌گری می‌يابد.
يا می‌توان چنين انديشيد، که: انسان، به‌طورِکلّی، نتوانسته خود را با اين حقيقتِ تلخناک سازگار نمايد؛ و به‌ناچار، به تاريکنایِ خردناپذير، امّا آرامش‌بخشِ پيشينِ خود، والغزيده است. چنين وضعی، برایِ‌ "فرد"ِ انسانی نيز، گهگاه -و چه‌بسيار-، روی می‌دهد. فراوان ديده‌ايم انسان‌هايی را که به درکِ «محتوم و بديهی‌بودنِ مرگ، و تنها خويشکاریِ انسان بر رویِ زمين، يعنی شادکامی و بهروزی» رسيده‌اند، امّا، اين دريافت، در ايشان دوام نيافته، و در شرايطی دشوار، به انگيزه‌یِ –شايد ناخودآگاهِ- تسکين، به باورهايی بازگشته‌اند که روزگاری بر پايه‌یِ «نقدی تسخربار» با آن وداع کرده بوده‌اند! همچنان‌که، به‌گواهیِ افلاطون، "پيری" نيز می‌تواند زمينه‌سازِ چنين دگرديسیِ ناباوری باشد. (جايی، در رساله‌ای، ديده و خوانده‌ام که: «چه‌بسا، انسان، در پيری، به همه‌یِ آن باورهايی که در جوانی به آن خنديده است، اعتقاد می‌يابد!» [نقلِ به‌معنی. برایِ يافتنِ آن، بايد بگردم؛ و حوصله‌اش نيست...])
(18:40) 880813

?
پابرگ‌ها:
[1] حماسه‌یِ گيلگمش، از گزارشِ انگليسیِ ن. ک. ساندرز، به‌خامه‌یِ دکتر اسماعيل فلزي به‌فارسی برگردانده شده. پيش‌ازآن، نخستين‌بار، در سالِ 1333، ترجمه‌ای به قلمِ دکتر منشی‌زاده، از متنی (به‌آلمانی) به‌قلمِ گئورگ بورکهارت /1935/ نشر يافته. سپس، شاملو، ظاهراً بر مبنایِ اين ترجمه، متن را به شيوه‌یِ خويش، ويرايش-نگارش نموده، و در بهمنِ 1340 در «کتابِ هفته» [شماره‌یِ 16] انتشار داده. همچنين، ترجمه‌ای به‌قلمِ دکتر احمد صفوی، از همين متنِ ساندرز، با عنوانِ «پهلوان‌نامه‌یِ گيلگمش»، در 1356 به چاپ رسيده است. (منبعِ آگهی: مقدّمه‌یِ دکتر اسماعيل فلزي، ص8-7)
[2] متنِ داستان را از اين‌جا يا اين‌جا دريافت کنيد. (يادآوری کنم که: متنِ ترجمه‌یِ دکتر فلزی را، دوستِ عزيز، مهران، تايپ‌کرده و نشر داده بود. و من، همان را در آرشيوگونه‌یِ وبلاگِ پيشينِ خود -فردایِ روشن2- آورده‌ام.) از ترجمه‌یِ منشی‌زاده نيز، يک نشرِ عکسی ديده‌ام، امّا نشانی‌اش را ندارم.
(گشتم، و خوش‌بختانه پيدا شد:
http://efsha.no-ip.org/farsi/books/maktoobat.htm
و البتّه، اين سايت، از فيلترشده‌هایِ قديم است! مگر اين‌که اين صفحه‌اش آزاد باشد...)
[3] اين پاره را، سال‌ها پيش از دست‌يابی به متنِ کامل، در مقاله‌ای از فريدون آدميّت، ديده و خوانده بودم (و سال‌ها، در اشتياقِ خواندنِ اين متنِ شگرف می‌سوختم). آن‌جا، عبارتِ پايانی چنين آمده:
«اين‌ها هستند علائقِ آدمی.» (کتابِ چراغ، جلدِ پنجم، انتشاراتِ دماوند، چاپِ اوّل، مهرِ 1363؛ ص34) (در پابرگ آمده که از ترجمه‌یِ انگليسیِ خانم فرانکفورت [از متنِ سومری-آکادی] ترجمه شده). به نظرِ من، واژه‌یِ «سهم» يا «برخه/بهره»، از اين هردو، مناسب‌تر است.
[4] در اصل (ص106): «مردان». و به‌نظرِ من، اشتباه است. وجهی از توجيه وجود دارد؛ امّا بعيد می‌دانم که مترجم به آن توجّهی داشته بوده باشد! بيشتر همين است که «اشتباه» شده؛ و يا، در اصلِ متنِ انگليسی، واژه‌ای بوده به هردو معنی؛ و مترجم يکی را به‌جایِ ديگری آورده...
[5] اين "اوتناپيشتيم"، پيشْ‌نمونِ "نوح"ِ مشهورِ خودمان است!
[6] اين بخش، پيشْ‌نمون، يا بهتر بگوييم مأخذِ داستانِ «اسکندر-ذی‌القرنين و خضر و آبِ زندگانی» است.
[7] در اين‌سال‌ها، هرجا به موردی برخورده‌ام، يادداشت کرده‌ام؛ امّا، متأسّفانه، بايد هرکدام را از گوشه‌ای، از کارتن و جعبه و کيسه‌ای بيابم؛ و ممکن نيست! بنابراين، اشاره‌وار، به مهم‌ترين نمونه‌یِ اسطوره‌شده‌یِ آن پرداخته‌ام...

2 comments:

  1. درگذشت دوست گرامی‌تان را به شما تسلیت می‌گویم. از دست دادن دوست غم بزرگی است.

    به امید روزهای بهتر.

    پیروز باشید.

    شهربراز

    http://shahrbaraz.blogspot.com

    ReplyDelete
  2. بی خبر بودم مدتها با تسلیت رفتن دوست جای فردای روشن هم خالی ایملشان کن از اینجا وب جدیدی برقرار و کپی پستشان میکنم

    ReplyDelete