Wednesday, November 11, 2009

برایِ "هفتم"ِ آن عزيزِ سفرکرده

(محمّدرضا زُجاجی؛ که اين‌گونه نظم را خوش می‌داشت...)
ای برشده به عالمِ بالا، چه می‌کنی؟
بگذشته زين خرابه‌یِ دنيا، چه می‌کنی؟

بدرود کرده با غمِ اين تلخنایِ رنج
با بی‌کران رهايیِ آن‌جا، چه می‌کنی؟

يک‌هفته از رحيلِ تو بگذشته، دردناک
ای دردِ خويش کرده مداوا، چه می‌کنی؟

ما، بی‌رخ‌ات، به گوشه‌یِ تاريکِ حُزنِ خويش
تو، رَسته از مصاحبتِ ما، چه می‌کنی؟

با ما بگو که هست جهانی دگر به‌پای؟!
ور نيست، خود، به پهنه‌یِ صحرا چه می‌کنی؟

آن‌جا، کجا به گردش و گُلْ‌گشت می‌روی
در بی‌کرانِ عرصه‌یِ شب‌ها چه می‌کنی؟

گر خود بُوَد جهانِ دگر، خوش به حالِ تو!
يک‌دم بگو، به عيشِ مهنّا چه می‌کنی؟

چون هست و، در بهشت تو را جای داده‌اند
دانم که زيرِ شاخه‌یِ طوبیٰ چه می‌کنی!

هان! رندِ پاک‌بينِ نظربازِ بی‌دريغ
آن‌جا، ميانِ آن‌همه زيبا چه می‌کنی؟

زيرِ کدام سرو، لبِ جو نشسته‌ای؟
با دلبرانِ شوخِ فريبا چه می‌کنی؟

لب می‌گزی ازين و، بدان دست می‌بری
جنبد چو از تو اژدرِ اعمیٰ، "چه" می‌کنی!!
امّا، يقين کجاست که خود اين‌چنين بُوَد
گر خود "عدم" بُوَد همه اين‌ها، چه می‌کنی!؟

مهدی سهرابی
10/08/88

0 comments:

Post a Comment