Wednesday, November 11, 2009

"مرگ" جاودانگی‌ست...

نخستين انديشه‌ای که در تأمّلِ بر اين «گويه» به ذهن می‌رسد، سويه‌یِ وارونه‌یِ آن است؛ که: پس، توانَد بود که: "«جاودانگی» مرگ است...!". امّا، اين درست نيست. هيچ‌يک از قواعد و قانون‌گونه‌هایِ منطق، اين وِلْ‌افساریِ ذهن را تأييد نمی‌کند.
مرگ، چنان‌که می‌شناسيم، و يا می‌بايست –به‌واسطه‌یِ تکرارِ پی‌در‌پی و هميشه‌یِ آن- بشناسيم، ازآن‌جا‌که بارزترين ويژگیِ آن «توقّفِ "زمان"» است [و يا دستِ‌کم «از بحث خارج‌کردنِ آن»]، به‌گونه‌ای سختْ شگفت، "جاودانی"، و يا حتّی "جاودانگی" را تداعی می‌کند.
اگر بتوانيم در تعريفِ ناگزيرِ «جاودانگی»، به "دوام و ادامه‌یِ بی‌وقفه‌یِ زمان" قائل شويم –که با "توقّفِ بی‌وقفه‌یِ زمان" هيچ فرق ندارد- شايد بتوانيم به آن تطابقی که نگارنده‌یِ مقال در نظر دارد، نزديک، و يا با آن «همْ‌سو» شويم.

انسانی که می‌ميرد، خود به «درک»ِ جاودانگی -يا "خُلود"- نمی‌رسد؛ امّا، زندگانِ شاهد، می‌توانند بر اين تحوّلِ شگفت گواهی دهند. و نگارنده، گُمان نمی‌کند که موضوعی تا بدين‌حد بديهی، نياز به بازگفت داشته باشد، که: مرگ، تنها واقعه‌ای‌ست که «مفعول» ندارد؛ همچنان‌که، اغلب، «فاعل» نيز، ناپيداست! و آنچه واقعيّت دارد، و «هَسْتِش»ِ آن انکارپذير نيست، خودِ "فعل" است –که باز، بنا به رعايتِ اصلِ‌ «رسايی»، بايد آن را، از بنياد، دگربار، "تعريف" نمود! و چُنان می‌بيند که کاربردِ واژه‌یِ "فعل" نيز بی‌معناست.

اين انبوهِ "شگفت"انگيزی که در پديده‌یِ «مرگ» ديده می‌شود، در هيچ‌يک از ديگر پديده‌هایِ بشری، يافت نمی‌گردد. چرا؟

اگر بتوان زبانِ «به‌سکوت مُهرکرده»یِ شيخِ ما –م. ر. زُجاجی- را، به «بيان» گشود، شايد...
-می‌توان؟!
13/08/88

0 comments:

Post a Comment