(9 رباعی)
(1)
خود گر نه زبانِ کُديهام لال بُدی
هستیم همی به وفقِ آمال بدی
ناخواهیِ من، بلایِ جان است؛ ایکاش
آزرم کم و، آز قویحال بدی!
(2)
کو آنکه کريمی، صله، يک خانه دهد
تا شاعرِ بینوا ازين غصّه رهد
از مدحِ کريمِ اصل غافلشده را
البتّه، زمانه زهر در کاسه نهد!!
(3)
اين خانهبهدوشی که بگيرد هرسال
حالِ منِ بینوا و فرزند و عيال
طاقت نگذاشته به کاری ديگر
خود رفع کن ای کريم، قادر، متعال!
(4)
ای حضرتِ حق، به دوستانات سوگند
کاين رنج به اين فقيرِ مسکين مپسند
دانی که گَرَم جدا شود بند از بند
بر دادهیِ جز خودت نگردم خرسند
(5)
گر زآنکه عطا کنی، دلام شاد شود
يک قوم ز بندِ غصّه آزاد شود
بر بندهیِ بینوا، ببخشای و ببخش
تا هردو جهانام ز تو آباد شود!
(6)
يک خانهیِ فسقلی و پولی گُنده
بالايیِ آن، محلِّ کارِ بنده
هر هفته، -دهم قولِ قسمآگنده:
سازم ز برات، چامهای فرخنده!!
(7)
شوخی کردم، تو اين به پایام منويس
يک لحظه، به جلدِ من، فرو شد ابليس
من، با تو، بهجز تو، کی ز تو خواستهام؟
کافر بادم، اگر کنم با تو مُکيس!
(8)
دانم که ز گفتوگویِ من خندانی
خود دانی و آنچه مصلحت میدانی
از تنهايی، ملول چون میگردي
ما را، به بهانه، نزدِ خود میخوانی!
(9)
تو، شِکوهیِ بنده دوست داری، صنما
لاحول و لا...! بزرگواری، صنما
خواهد چو بهلابه، قطرهای، بندهیِ تو
بارانباران، بر او بباری، صنما!!
27-880425



0 comments:
Post a Comment