Wednesday, December 23, 2009

مديح، شکوه، و تقاضا

(برایِ رئيس‌جمهورِ محبوب)

ای از تو شرافتِ وطن پابرجا
وی خانه‌یِ عدل کرده از نو تو بنا
چون يک نظرِ تو، کرده صد درد دوا
خوانند تو را، سه‌چار تن از فقرا

يک‌تن، من‌ام؛ اين شاعرِ بی مزدِ قلم
دو، همسرِ من؛ شکسته‌یِ محنت و غم
سوّم، پسری، سالِ سه‌یِ دانشگاه
چارم، که به پانزده نهاده‌ست قدم

گشته همه از خدایِ عالم گله‌مند
کاين‌گونه فقيرزيستن، تا کی و چند؟
از بهرِ چه آفريدمان، گر که نداشت
چيزی ز برایِ ما، به‌جز رنج و گزند؟

گفتم که فقيريم و، بُوَد جمله خطا
کی «فقر» بُوَد به «نيستی» هم‌معنا؟
انگار که ما ز اهلِ اين مُلک نی‌ايم
باور نکنی؟ -قسم به ناموسِ خدا!

زين هستیِ بيهوده به‌تنگ‌آمده‌ايم
فارغ ز حديثِ نام و ننگ آمده‌ايم
اکنون، چل‌و‌هشت‌سالگی می‌فهمم
بيهوده به دنيایِ جفنگ آمده‌ايم!

نه کار و درآمد و نه بيمه، نه اميد
مقروض و گلاويز و، هدر عمرِ مفيد
گيرم که هزار راهِ عرفان دانم
زين‌گونه توان به حضرتِ دوست رسيد!؟

آثارِ نوشته‌کرده‌ام، مانده به طاق
اين‌گوشه و آن‌کُنج، فراوان اوراق
اين بيشه کجاست؟ نامِ آن چيست؟ -وطن؟!
ای‌کاش شدی به بربرستان الحاق!

خوش آن‌که نداشت دردِ اين ويرانه
بگذاشت وطن، بشد سویِ بيگانه
من مانده‌ام اين‌جا، بتر از ديوانه
با فقر و فلاکت و بلا، همخانه!

افسوس که راهِ پيش و پس نيست مرا
هم نيز به مرگ دست‌رس نيست مرا
اجبار اگر نبود و ترديدِ گناه
ولله که به زندگی هوس نيست مرا

افسوس که عمرم شده در فقر به‌سر
حيف آيدم از وقتِ چنين گشته‌هدر
اين گفته اگر گزافه نايد به نظر
بس کار که آيد از منِ خسته‌جگر!

سالی‌دو، نه بيش، اگر رها باشم ازين
درد و محن و غم و بلا، رنج و حنين
سازم ز مديحه‌هایِ مولام علی (ع)
ديوانِ مرتّبی؛ همه درِّ ثمين

گويد دل‌ام: عاقبت همين خواهد بود
خورشيدِ تو نيز، چهره خواهد بنمود
اکنون که به احمدی‌نژاد اين برسد
گردد همه کارها چو نام‌اش "محمود"!

ای آن‌که يگانه‌ای در اين وادیِ درد
باری، تو بگو که ما چه بايدمان کرد؟
خواهی تو اگر زدايی از آينه گرد
لختی زرِ سرخ ده، درين دوزخِ سرد!!

5-880424

0 comments:

Post a Comment